تبليغاتX
||مژگان شوخ//
||مژگان شوخ//
کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سياهی-نگاه دار دلى را که برده‏اى به نگاهى
الهی نامه ...  

الهی ! به حقّ خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرينت نورم ده .

الهی ! ما همه بيچاره ايم و تنها تو چاره اي ، و ما همه هيچ كاره ايم و تنها تو كاره اي .

الهی ! از پاي تا فرقم ، در نور تو غرقم . « يا نورَ السموات و الارض ، أنعمتَ فَزِدْ »

الهی ! واي بر من اگر دانشم رهزنم شود و كتابم حجابم .

الهی ! چون تو حاضري چه جويم و چون تو ناظري چه گويم .

الهی ! چگونه گويم نشناختمت كه شناختمت ، و چگونه گويم شناختمت كه نشناختمت .

الهی ! چون عوامل طاحونه ، چشم بسته و تن خسته ام ؛ راه بسيار مي روم و مسافتي نمي پيمايم . وايِ من اگر دستم نگيري و رهايي ام ندهي .

الهی ! خودت مي داني كه درياي دلم را جزر و مدّ است ؛ « يا باسط » بسطم ده ، و « يا قابض » قبضم كن.

الهی !  ناتوانم و در راهم و گردنه هاي سخت در پيش است و رهزن هاي بسيار در كمين و بار گران بر دوش .

الهی ! از روي آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام ، از انس و جان شرمنده ام ، حتّي از روي شيطان شرمنده ام ، كه همه در كار خود استوارند و اين سست عهد ، ناپايدار.

الهی ! عاقبت چه خواهد شد و با ابد چه بايد كرد ؟

الهی ! عارفان گويند « عرِّفني نفسَك » ، اين جاهل گويد « عرِّفني نفسي»

الهی !  آزمودم تا شكم داير است ، دل باير است . « يا مَن يُحيي الارض الميته » دلِ دايرم ده.

باران مصنوعی! ...  
باران می بارد
این روزها در شهر ما باران زیاد می بارد؛
رگبارهای تند و صاعقه های برق آسا
و من مدام دلنگران سقف کاه گلی همسایه ام!

نمی دانم چرا این بارش ها را باور ندارم!
نمی دانم چه چیز موجب شده که برق صداقت از چهره ی آن در نگاه من زدوده شود!
نمی دانم! نمی دانم! نمی دانم!

شاید از آن رو که دیگر حتی باران هم الهام بخش نیست؛
باران های مصنوعی!
باران های شبیه سازی شده!

باران های زورکی!
باران های دروغین!
بخاطر زاینده رود!
برای نفوذ در رگان شهر مرده ای که ما مردگان متحرک از تب و تابش انداخته ایم!

12 اردیبهشت 88
چه زیبا شده ای! ...  
گاهی آینه جلوی خودت میگیری و میگویی:به به ! چه زیبا شده ام!

...

ماه رجب آمـــــــد...

زیبا شویم!!

سه ماه اگر سعی کنیم زیباتر شویم بعداز آن آینه را برای مان می گیرند و می گویند!:

چه زیبــــــــــا شده ای!!

اول رجب ۱۴۳۰

کلینیک چشم درون! ...  

سه شنبه است .به کلینیک تخصصی چشم آمده ام.قلبم گرفته ست.اینجا آدم های زیادی برای سنجش میزان بینایی خود آمده اند.(یکیشان هم بنده!)
اما ای کاش کلینیک فوق تخصصی چشم درون هم ایجاد می شد تا صف های طولانی آن نشان از نابینایان و کم بینایان دنیایی میداد، آنان که چشم قلب خود را بر پاکی ها کور کردند و از کثافات و پلیدی ها پر!
خدایمان،وارهانمان از این همه ناپاکی!

حساب عاشقی! ...  

زمان زمانه ی چرتکه نیست!
که دیگر سیمای آدمیان به روشنی جدول ضرب نیست.
دیگر حساب دو با دو، چهار نیست!
دیگر کسر دو از ده، هشت نیست!


این روزها حتی نمی توان از آینه ها انتگرال گرفت؛
چرا که اگر حاصلی را گرد کردی، در دم کلاهی بر سر خود گذاشته ای!

این روزها تابع همه ی زندگی ها « لر» است و حد تمامی اکسترمم ها به منفی بی نهایت میل می کند.
تصویر هر تابع، در جویبار دل های بی غبار وارون وارون است؛ وارون!
و تنها یک نقطه حقیقت دارد: صفر مطلق!

ای کاش معلم حساب در مدرسه ی کودکی یادمان داده بود، از آنکس که روزی توان ما را به 2 رساند، زیر جذر قدرناشناسی ریشه ی سوم نگیریم!

دست کم ای کاش باور داشتیم که ساعت شنی فراق مجالی برای تفریق ثانیه ها باقی نگذاشته است!!

صحبت من و عشق! ...  

ز ملک تا ملکوتش حجاب برگیرند                               هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند

 خدایا !

چرا ما با نام بندگی ات به خود می بالیم ولی حتی در وقت های گرفتاری هم مطمئن نیستیم که تو هستی و ما را می بینی و میخواهی کمکمان کنی!

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار                               که رحم اگر نکنه مدعی خدا بکند

 ای همه زندگی من! ای عشق!

بی تو تنهایم و با تو بودن رویایی بیش نیست برایم! کجا بدنبالت نیامده ام و برای پیدا کردنت با چه کسانی همراه نشده ام؟!

تا کجا میخواهی من را برای خود فدا کنی یا اینکه نفسم را برای رسیدن به عشق از بین ببری؟! چرا به هرکسی دل می بندم خیلی زود از من می گسلد؟! ای عشق! شنیده ام که تو مرا فقط برای خودت میخواهی، اگر اینچنین است پس کجایی؟! کی رو می نمایی؟! تا کجا میخواهی در هزاردام دنیا بیافتم و تو تنها بنشینی و عطشم را در سراب ها ببینی و به من بگویی آب جان بخش تو منم!نه این همه آدم های سراب گونه ای که نمی توان در کنارشان لحظه ای آرام گرفت چه رسد که بخواهی با آن ها لذت عشق را بچشی!

عشق جواب می دهد:

سلام ! خوبی؟ خیلی منتظرت بودم که بیایی و اینجوری حرف بزنیم ! آخه اگه هیچ مشکلی نبود نمی اومدی! من رو صدا نمیکردی

فقط اینقدر بدون که در همه لحظات سختی ات، برایت گریه کردم ،دعا کردم ، از خدا خواستم دچار مشکل نشوی ، هرچند می دونستم که کسی که در راه عشق گام می نهد هیچ گاه دچار مشکل نخواهد شد! میدونستم که «الخیر فی ماوقع» ولی باید می اومدی و اینجوری زار می زدی

به عشق می گویم:

عزیزم! جانم! چه صدای زیبایی داری! چه لحن کلام دلنشینی! فدایت گردم ! هرگناه و ثوابی کردم که این صدا رو بشنوم

و امروز چگونه است که تو خود پیشم آمدی؟

عشق می گوید:

آمدن من به سوی تو بخاطر دویدن ها و زمین خوردن هایت! حتی به گناه آلوده شدن هایت هست که همه در راه من بوده است! درسته که معشوقم اما مگه نمیدونی اول معشوقه که عاشق عاشقش میشه! و کششی ایجاد می کنه که اون بیاد و دست عشقش رو دراز کنه؟!

به عشق میگم:

وافریادا زعشق وافریادا! کارم به یکی طرفه نگار افتادا! گر داد من شکسته دادا دادا! ور نه من و عشق، هرچه بادابادا

می گویم و می میرم

دستِ شیطان! ...  

هر کس که یک دفعه به شیطان «بله » میگوید دست دوستی شیطان را محکم تر میفشارد و از او میخواهد که «مرا ول نکن» لذا شیطان بیشتر در تنهایی هایش سراغ او میآید تا او بیشتر به یک همراه نیاز داشته باشد بخصوص در تنهایی هایی که در مکان هایی مشتبه است!

دیگر دلنوشته های «سیدحمیدهاشمی»:

یوسف شویم!

انسان کامل

شیطانِ انسان؛انسانِ شیطان

رهایی

گرمای دستانش... ...  

با نگاهی معصومانه به دستانش نگاه کردم گرمی دستانش در تمام وجودم جریان داشت انگار چشمهایش حرف میزد . من بی گناهم . من بی گناهم .
گرمای عطشان وجودم را به وجودش پیوند دادم و از آن پلی ساختم به دریای عشق آخرینم و امروز با یاد آن روز در آرزوی حضور دوباره ی او در قلبم نجوا می کنم . بیا بیا و بیا.

از دوست عزیزم «محسن خسرو جردی»

چرتکه زمان ...  

زمان زمانه ی چرتکه نیست! که دیگر سیمای آدمیان به روشنی جدول ضرب نیست!

دیگر حساب دو با دو، چهار نیست! دیگر کسر دو از ده، هشت نیست!
این روزها حتی نمی توان از آینه ها انتگرال گرفت؛چرا که اگر حاصلی را گرد کردی، در دم کلاهی بر سر خود گذاشته ای!
این روزها تابع همه ی زندگی ها « لر» است و حد تمامی اکسترمم ها به منفی بی نهایت میل می کند. تصویر هر تابع، در جویبار دل های بی غبار وارون وارون است؛ وارون! 
و تنها یک نقطه حقیقت دارد: صفر مطلق! ای کاش معلم حساب در مدرسه ی کودکی یادمان داده بود، از آنکس که روزی توان ما را به 2 رساند، زیر جذر قدرناشناسی ریشه یسوم نگیریم!
دست کم ای کاش باور داشتیم که ساعت شنی فراق مجالی برای تفریق ثانیه ها باقی نگذاشته است!!

از دوست عزیزم«کاظم بهمنی»

دل یه بخشه... ...  

شنیدین میگن دل یه بخشه و فقط جای یکی، دل ما چطوره؟

شنیدین میگن اگه غیر از خدا رو تو خونه دلت راه بدی، اونوقت خدا میگه همش مال اون!!!

الان که آخر ساله، میشه ما هم یه دستی به خونه دلمون بکشیم و غبار غفلت را از چهره اش پاک کنیم و دوباره دعوتش کنیم؟

شاید خانه تکانی دل از هرچه غیر اوست، کار آسونی نباشه، اما مطمئنم شدنی است....

از دوست عزیزم «منتظریار»